متنهای ادبی
سکوت را از آسمان یاد گرفتم ، نقاش روزگارگویی سکوت را بر وجودش نقاشی کرده است گفتم ابرهای پر خروش را چگونه در بسترت میزبانی می کنی در حالی که خروشی برتونیست یا شاید طبیعت ابر تو را در مقابل تازیانه هایش به سکوت واداشته چرا که در ذات انسان ها تازیانه زدن بنا نبوده .
گفتم چگونه در حالی که چهره ات تمام دایره عرش را نظاره می کند هیچ نمی گویی مطمئن باش اگر آدمی وسعت تو را داشت و دستانش به بزرگی تو بود یک لحظه آرام نمی گرفت و تا جهان را تسخیر نمی کرد سکوت را به خود راه نمی داد .
در حالی تو آرامی که می بینی که چه ها که بر روی زمین نکرده اند و نمی دانیم که روز اول چه قول داده بودیم .
سکوت کرده ای در حالی که آدمی با همین دست ها جهان را در نوردیده و به دود خاکستر تاریک کرده و خوب است که تو را شاهد بر کار هایش بگیریم پس سکوت و آرامشت نشان چیست که مرا به زانو درآورده ، نکند تو در اوج آرامش غوغا می کنی؟ !
گفتم ای آسمان آبی تو همواره می بینی اهل زمین و آنچه از ایشان می شود و سکوت می کنی و آنها که می توانند بگویند چشم هایشان را می بندند .
روزگار ما و کردارمان خواهد رفت پس روزگار تو کی خواهد رسید .
: . . . خواهد رسید که زبان گفتن گیرم و آشکار کنم آن چه را بر زمین کرده اید ، رسواییست بزرگ ، شکافته شوم و همه را یکجا از زمین جمع کنم و آن روز لحظه ای دیر نخواهد شد . . .
دستانت را روی شاخه هایش بگذار وگوش هایت را بر دل زمین ، تا جوشیدنش را حس کنی .
دیده ای چگونه زمین را سبز می کند !؟
شاید دیروزگذری داشته ای از باغچه خاکی که امروز گذرت را سبزه هایش پر کرده
تو دیروز شاخه های رز را دیدی که برگهای کهنه که از آب باران لکه لکه شده است چه زیبا امروز جوانه های تازه ولطیف را در کنارخود جای داده است
دیروز آخرین رد پای زمستان را دیدم که از انتهای باغچه بیرون می دوید
و قدم های آرام آرام بهار را در ابتدای آن می دیدم
که چگونه با تبسم زمین باغچه مان را می لرزاند و جوانه ها را هل می داد
دیروز بود که حصار نایلونی را از شاخه های کوچک و نازکش جدا کردم تا روز بعد را در تابش خورشید بهاری تجربه کند و تکانی به خود دهد
«فراش را باد صبا گفته تا فرش زمردی بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات و نبات در مهد زمین بپرورد ، درختان را به قدوم موسم ربیع کلاه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته »
مي گويد برگهارا دانه دانه بر سرشان ريخته ايم تا باور كنندخزاني در راه است سر پنحه هاي خشك درختان گوياي اين حقيقت بود در اين هياهو ی هركدام چهره اي اصلي خود را نمايان ميكردند شاخه هاي عريان از برگ در حالي كه قطرات باران خيسشان مي كنند در غوغاي باد مي لرزند و با تلاطم وشور خاصي پاييز را به نمايش ميگذارند.
باد را هم از راه مي فرستيم تا دنياي پاييزيتان را زيباتر كند وزشش برگهاي زرين شده از پاييز را به ارمغان دارد.
برگهاي را مي بيند كه چگونه درپاي درختانشان بعد چندين ماه تاج داري بساط قهوه خانه اي چيده اندو از گرمي رخسارشان شعله اي به پا كرده اند غوغايي از راه ميرسد و چون پاسبانان شب . قهوه خانه نشينان را متواري ميكند .
شايد هرگز نتوانند بربالاي درختان جائي براي تاجداري داشته باشند .شايد در زير پايمان لابه لاي برگهاي ديگر فشرده شان مي كنيم تا سكوت پاييز را فراري دهیم.
فرشته اي در پس ابرها تازيانه مي زند از شدت تازيانه آسمان برق مي زند و از صداي تازيانه غرشي حهان را پر مي كندكه جهان پاييزي بدون آن معني ندارد.
تو با كلامت ذهن طلايي شده از پاييز را تداعي مي كني وبا دستهايت بهترين ها را صدا مي كني و از بهترين ها . بهترين ها را براي خود بخواه و بدان تو از بهترين ها آفريده شدي و خزاني نداري.
كوچه هاي گلي را پشت سر مي گذاشتم پيچ هاي زيادي را تا رسيدن به چشمه آب در پيش داشتم ميسر را چشم بسته مي رفتم در حالي كه هر بار چيز تازه اي از طبيعت را تجربه مي كردم جوانه درخت توت و غنچه هاي بسته گل زرد كنار جاده شوق عبور مجدد را در دلم زنده مي كرد تا با بزرگتر شدن غنچه ها دسته اي از آنهارا بچينم وبا خود ببرم ت شكوفا شدنشان را بر روي طاقچه اتاق ببينم زيرا گل هاي زرد بعد از شكوفا شدنشان ديگر به آساني قابل چيده شدن نبودند چون درآن موقع با آب شدن برف كوهستان جويباري بزرگ را در كنارش ايجاد مي كرد كه عبور از آن ممكن نبود و ابن جويبار تاكنار چشمه مان ادامه داشت .
در انتهاي جاده كه از رطوبت باران صبحگاهي نمناك شده بود پيچ خاطراتم ديده مي شد ، در پس او روزگار ها گذرانده ام
به عادت هميشه گي گوش هايم را تيز كردم و قدم هايم را آهسته تربرداشتم تا قبل از رسيدن به چشمه ميزان آبش را حدس بزنم صداي شرشر آب به پروازم در آورد دسته كوزهاي را كه در دستم بود را فشردم انگار فشار متحمل بر دسته اش اميدي براي تر شدن لبان خشكيده ودل ترك خورده اش بود .
با آرامش هميشه گي پيچ را گذراندم در آن هنگام گويي كوزه مرا به جلو مي كشيد تا من او را تا اينكه به لب چشمه رسيديم لبانش را تر كردم و طراوتي بر دل خشكيده اش بخشيدم خو دست ورويي در آن شستم و از دست خودم پياله اي آب نوشيدم ، مثل هميشه بر بر چمنزار اطراف رود تكيه كردم و استراحتي كردم
در حالي كه چشمانم آسمان را گرد مي زد و اطراف چمنزار را مي نگريست نسيم هم كه مثل هميشه در اين موقع هاي سال مي وزيد گل هاي پونه را بر چمنزار جولان مي داد وعطر افشاني مي كرد .اين پروانه ها بودند كه هم بازي گل مي شدند و گنجشك ها را مي ديدم كه از خورده نان هاي سفره ام مي خورند روشنايي قله كوه وقت خداحافظي را به من گوش زد مي كرد .
ديگر وقت خدا حافظي بود .همه آن زيبايي ها و قشنگي ها را مي بايست تا خالي شدن كوزه آب بدرود گفت .
كوزه آب را به دستم گره كردم و سفر نانم را بر دست ديگرم نهادم .آرام آرام از آن پيچ رويايي خدا حافظي كردم گا ه گاه به ياد صداي شرشر آب كوزه را تكان مي دادم و طراوتش لحظه با او بودن را در دلم زنده مي كردگويي چشمه آب تا رسيدنم به روستا با من آمده بود.

هنوز دلم نگران حال اوست عمريست عمر و وقت وجودش را وقف ما كرد از آن روز كه چشم باز كرده ام او را ريش سفيد خانواده ديده ام از آن روز كه چشمانم برق وجود را حس كرد او را پير و دستهايش را لرزان ديده بودم از همان ابتدا كه خود را شناختم اورا پدر بزرگ كه هم از درون وهم از برون بزرگمنش و بزرگوار بود شناختم انگشتانش زينت انگشتريش بودند تا انگشتريش زينت او .
دروغ نگفته باشم از همان روز آشنايي تا به حال همان سه انگشتري دعا نويس شده را در دست داشت .
خدا را شكر مي كنم كه نوه پدر بزرگي چون او شدم و خداوند سرنوشتم را چنين خواست .
شروع كودكيم بر زمزمه هاي و دعا هاي قشنگش ورق مي خورد .
هيا هوي كودكيم را بر ترك خورجين موتورش احساس مي كنم كه سواريمان مي داد .لبخندش شادي را بر چهره ام هديه مي كرد.
هر روز صبح به ديدار ما مي آمد ونزديك ظهر خودرا براي برگزاري نماز جماعت به مسجد مي رساند .
چقدر كودكيم را با او دوست داشتم .اوبراي به يادگار ماندن صدايش از ضبط صوت كوچكي استفاده مي كرد همه نوه ها گردا گردش حلقه مي زديم يادم مي آيد در آن لحظه بر پشتي پشتش تكيه نمي داد شايد مي خواست مثل ما كه سرهايمان را در حلقه ايجاد شده خم كرده بوديم و مدام تكان مي خورديم او نيز كودكانه رفتار كند . براي هر كداممان شعري به اسم خودمان مي خواند او شاعر هم بود و ديوان شعرش يادگار ديگري از اوست .
حال خدا را شكر مي كنم كه هنوز در كنار ماست ، هر روز صبح به ما سر مي زند اما ديگر خبري از آن موتور رقصان ازهياهوي بچه ها نيست در حالي كه عشق و مهربانيش نسبت به ما بيشتر شده به ديدارمان مي آيد .
انگشتريش همان انگشتري گذشته و ابا و قبايش همان لباس هاست تنها چيزي كه براو اضافه شده يك عصاي چوبيست كه بر آن تكيه ميكند .
هر لحظه به يادمان هست خود اين چنين مي گويد:« كه فكر شما همه چيز براي من است.»
خدارا شكر ميكنم كه هنوز صداي عصايش مي آيد صداي قدم هايش را مي شنوم كه مطمئن و استوار است ، دستهاي لرزان ولي اميدوارش را بر سرم مي كشد . كمكش مي كنم تا از پله ها بالا آيد در كنارش مي نشينم تا باز هم نوازشم كند هنوز مثل گذشته براي بر پايي نماز به مسجد مي رود وضو گرفتنش را دوستدارم و ديدارش حيات دوباره اي را در دلم زنده مي كند ظهر ها كه مي رود انگار دوباره دلتنگش مي شوم ودر انتظار صبح ديگر مي نشينم.
بر كشتي خيال سواري كه كرده است
تا اوج آسمان رهايي كه كرده است
تا عمق عشق تا به حال پياده كه رفته است
با شعله هاي نار جواني كه كرده است
بر بالهاي نرم نوازش كه كرده است
بر شعله هاي شمع رهايي كه كرده است
بر بام آسمان روي نياز كه كرده است
در اوج خلوتش راز نياز كه كرده است body <>
[IMG]http://i40.tinypic.com/23qxtht.jpg[/IMG]اتاقم تنها يادگاريست كه تنهاييم رادر آن مي ريزم شايد دود كشي باشد تا حرف هاييم را تا اوج آسمان ببرد
گوشه هايش ياد گار گوشه نشيني هايم را زنده مي كند و ديوار هايش تگيه گاه خستگي هايم.
اتاق كوچكم تنها يادگاريست از تصوير حياط روبرو يش كه جان زنده اش را به تماشايم مي گذاشت
شيشه هاي رنگيش ياد آور بهاري رنگارنگ است كه پاييز را به خود راه نمي دهد
بر ديوارش تاقچه اي تكيه داده كه با گلدان و چراغ بجه ي دودخورده تزيين شده و در فاصله اي نچندان دور از آن دو آيينه سالها بر آن جا خشك كرده و تلؤلو خورشيد را نظاره مي كند .
در اين اتاق نوشته هايم را انبار ميكنم و دست نويس هايم را در لابه لاي كتابچه هايش به يادگار مي نهم
بر ديواررهايش اشك هاي ريخته ام را سنجاق كرده ام تا يادگاري از شوق شادي هايم باشد .
و اشك هاي اندوهم را در لابه لاي تار پود فرشش پنهان مي كنم تا از قدم هاي انسان هاي شاد كوبيده شوند و آشكار نگردد.
طبيعت اگر با لباس زيباست بي لباس و عريان هم خوب است.
قله اش را تماشا مي كرد در حالي كه باآن قد بلندش توانايي نزديك شدن به او را نداشت گفته بود به همگان كه روز هاي زياديست در نزديكيش زندگي مي كنم.
مي گفت: اولين باردر جوانيم طلوع خورشيد را در بلنديش ديدم و جلوگاه هنر مندانه اش حيرت زده ام كرد.
سكوت را از قله اش ياد گرفتم كه از پس سنگيني برف سرماي دي چگونه استوار تابش شديد خورشيدتابستاني را بر ما جلوه زيبا مي بخشيد.
سپيدار اين چنين از هم جواريش با او سخن مي گفت.
شايد شما ميخواهي طور ديگر بيانش كني. بيانش كن؟